۱۶.۱.۹۰

همین دیگه

دخترخاله ایی داریم در بلاد کفار، که هر چند سال یکبار فیلش یاد هندوستان می کند و ایشان هم سر خر را کج کرده و جلوس می کنن خانه ما، و عاشق رفتن به هتل داریوش در کیش می باشند و هر موقع عزم رفتن می کنند، به بیماری مهلک و خانمانسوز و رحلت آور اسهال و استفراغ دچار می شوند! چگونه؟ آن هم خدا داند.... همیشه همه ی ماها فکر می کریم که حتما و یحتملن مشکل از اب و یا قصد و نیت ایشان می باشد و احتمالن کیش و هتل داریوش به مزاج جسمی و روحی و روانی آن بلاد کفر زندگی کرده نمی سازد ولی در پی تحقیقات به عمل آمد متوجه شدیم که این بیمار ما، کلن در هر مسافرتی همین گونه می باشند، اینباری که ایشان برای خرید عروسی شان هم تشریف برده بودند به شهر کفر خیز و شر بر انگیز نیویورک هم به درد اسهال و استفراغ شدید و رحلت اور دچار شدند که خاله گرامی تلفن زدند و به مامی من فرموندن که سر نماز برای دُردانه اشان دعا کند. و مامی هم در جواب فرمودند چشم و خدا رو شکر که متوجه شدیم آب و هوا و دیگر محصولات کشور عزیزمان مشکلی ندارد و مشکل از مزاج آن بلاد کفر زندگی کرده است.....


* بعد مدتها دوباره دارم می نویسم، مث قبل، خوبم و سر زنده و در شُرف عوض کردن شغلم.  دانشگاه می رم و کم کم دارم دیدمو نسبت به دنیا خوب می کنم و سعی در حفظ کردن هر چه بیشتر آرامشمم

۱۳.۱۱.۸۹

89/11/11

حالم خوبه/ خوشحالم/ کلاس زبان/کار/ قبولی واسه کارشناسی/ و شناختن بعضی آدما/ و پشیمونی یه نفر و دنبال طلبیدن حلالیت دویدن/ مستقل شدن(مستقل شدن دلیلی برای فکر کردن اینکه ممکنه ازدواج کرده باشم نیست)/ و اینکه یه استقلال به تاریخ اضافه شد89/11/11/ ولی.....
بارون میاد....رعد هم داره.....تصمیمم رو گرفتم.....هیچ وقت عشق نمی تونه زنجیری بر پاهایم شود....

۳۰.۱۰.۸۹

your welcom

منم رفتم قاطی مهندسین.....
ورود خودمو به جامعه مهندسین بی سواد مملکت تبریک عرض می کنم و به جیب مبارک مامی و ددی تسلیت

۲۴.۱۰.۸۹

بچه ای که ونگ نمی زد وقت تولد

امروز ، دقیقن امروز رفتیم توربع قرنی مون....دقیقن ساعت 9:15 صبح ، کادوشم سفر شمال بود....عکس هاشو می زارم کف کنید(البته اونایی که شمال زندگی نمی کنن و مث من تاحالا 4-5 تا درخت و با هم ندیدن)
 لاهیجان
لاهیجان
زیباکنار-هتل کوثر
ساحل هتل کوثر


* ذوزنقه بشین اگه عکس هامو کپی کنید وجای عکس های خودتون جا بزنید.

۱۱.۱۰.۸۹

حس می کنم دارم میشم آدم ماشینی ، بعد یک هفته افتادن از مریضی سخت و طاقت فرسای آنفلانزای 2011(طبق گفته خانم دکتره، که ما نفهمیدیم 2011 با 2010 هش چه فرقی می کنه ) امروز داداشی مجبورم کرد برم سُرُم بزنم آخه فشارم خیلی خیلی اومده بود پایین ، 8 به روی 4....سرمه رو که زدم اومدم خونه خوابیدم و بیدار که شدم حالم خوب شده بود یعنی مث قبل بی حال و داغون و نعشه نبودم ، دلم تخمه افتاب گردون میخواست.... یکی از دوستام واسه احوال پرسی تماس گرفت و حالمو جویا شد بهش گفتم ...آره بهترم رفتم یه سرم نصب کردم به خودم الان بهترم ، گفت چی گفتی من گفتم چی گفتم ..دقت کردم جدیدن اکثر حرفام اینجوری شده....

۳.۱۰.۸۹

توالت فرنگی

اگه بفهمه...اگه یه روز بفهمه که تمام اون اس ام اس های با حال و کیف دار رو من از تو توالت واسش فرستادم...تا اخر عمرش نمیخواد که منو ببینه

۲۹.۹.۸۹

۲۵.۹.۸۹

همکارم مثلن با حالت سراسیمه و تعجب زده میاد تو اتاق کارم و میگه خانومه**** خانومه **** ،
میگم:  بعله.....
میگه:  فکر کنم یه شخص مهمی تو شهر مرده
میگم:  چه طور؟
میگه: آخه هر جا می رم نوار قرآن گذاشتن....
روز عاشورا که میشه ، خیابون خونه ی ما تقریبن جزو اون خیابون هایی هست که دسته ها میان جمع میشن و روضه شونو اونجا می خونن و نمایش می دن هنرشونو ، از وسط تمام این هیت ها من فقط یه هیت رو دوس دارم که نمی دونم ماله کیا هست ولی حدس می زنم مال همدانی ها باشه ولی مطمئن نیستم ، فلوت رو خیلی قشنگ قاطی موسیقیشون می کردن و خیلی زیبا و حزن الود برنامه شونو اجرا می کنن من هر ساله فقط به عشق همون گروه می رم که دسته ها رو ببینم....