۱۴.۴.۹۱

برزخ

امروز بد نوشتنم گرفته ؛ از صبح تا الان حتی یه ذره هم کار نکردم... فقط رو صندلیم نسشتم و پاهامو گذاشتم روی میزمو به نوشتن فک کردم،  با موبایلم  بازی کردمو یه عالمه سایت بیخود چرخیدم ،
خسته م
از زندگی نه / از تکرار مکررات / از اینکه نمی دونم تکلیفم با خودم چیه/  25 سالمه / از خودم انتظار دارم کسی باشه که دوسش داشته باشم  / واقعنی/ ولی وقتی راجع بش فک می کنم / هیشکی نیست/  حتی دوس پسرمو هم دوس ندارم/ تصمیم گرفتم بعد 5 سال رفاقتمو باهاش تموم کنم/ سخته برام/ چاره ایی نیست/ کارمو که عوض کردم یه کاره متفاوت با کاره قبلیمو انتخاب کردم/ خودمو مجبور کردم به تغییر رویه/ سخته ولی چاره ایی نیست/
می خوام از دانشگاه انصراف بدم و جز خودم کسی راضی نیست......
راهنماییم کنید لطفن

۱۱.۸.۹۰

انگشت وسطی

وقتی خبر راجع به شیث و محمد نصرتی رو شنیدم بی اختیار لبخند اومد رو لبام، به نظرم شوخیه انگشت کردن کاره بدی نباشه و اتفاقن عمله خیلی باحالیه...... یاده خودم افتادم که چند وقت پیش وقتی میخواستم اتاقمو رنگ کنم دو تا از دوستای آبجیم اومده بودن  کمکم و کلن 4 نفر بودیم ، یکی از قانون های کاریمون همین "انگشت کردن آزاده" بود.....

۲۹.۵.۹۰

خدایا پناه بر تو

امروز تموم دردهام دارن بهم فشار میارن / اولین باره که نفس کشیدن سخت شده واسم / حس می کنم که شُش هام نمی تونن هوای مورد نیازمو تامین کنن / قفسه ی سینه م درد می کنه / رو شونه هام احساس سنگینی می کنم / بغض گلومو فشار میده / درد دارم / دردم از زمونه نیست / از بی پولی نیست / از بی وفایی زمونه نیست / دردم از قدر نشناسیه / از نفهمیدنه / از  خودی زخم خوردنه/ از عشق نیست / چقدر سخته نگاه تنفر امیز و چشمهای حسود عزیزت  رو تحمل کردن / هر روز/ هر لحظه . . .

۲۵.۵.۹۰

زندگی میگذره ولی دق میده تا بگذره

به سر کار می رویم/  هزینه های سرسام آور دانشگاه و /  قبض آب و برق/ بدتر از آن قبض تلفن / درگیری ها فکری/ کلاس های نرفته/ واحد های پاس نشده/ ... و کلی دل مشغولی دیگه که منو از وبلاگم که روزی حرفامو توش می نوشتم دور کرده ، حرفاهای نگفته ایی دارم که بغض شدن/ سنگ شدن/ و دارن خشک میشن

۳۱.۳.۹۰

وقتی دوست بیشعور است

آبجیم یه دوست داره که پدر نداره، عوضش 3 تا برادر داره و 4-5 تاخواهر احمق و یک ماد بی فکر، پدره که مرد اونا تو خونه ی سازمانی موندن تا پسرا بزرگ شدن و یکی از اونا جایگزین پدرشون شد، وقتی جایگزین شد بقیه مجبور بودن خونه رو ترک کنن، حالا جالبه مادره اصلن اهل این نیست که بشینه سر خونه زندگیش، همیشه یک پاش تو مسافرته، و انگار نه انگار که دختر و پسری مجرد توی خونه و توی یک شهر نا امن داره، بگذریم از اینا، دوست ابجیم هر روز خونه ی ما بود، صبحانه ، ناهار، شام ، وقت خوابش و ...موقع ناراحتی و گریه ش مامانه من بود که نازشو می کشید و می خندوندش، البته از کل رابطه هاش من خبر داشتم که با پسرا تا چه حدی قاطی میشه (خب این قسمت ماجرا اصلن مهم نیست چون زندگی شخصیه اونه) ، از اینجاش منو ناراحت می کنه که جلو من جوری صحبت می کنه و جانماز آب می کشه که اگه نمی شناختمش باور می کردم بچه تازه از تو کعبه در اومده و جالبش اینه که جانماز واسه خواهرش که جنده خیابونی هم هست اب می کشه، زورم میگیره تا الان نشده یه بار برم لب ساحل  پشت خونه و خواهرشو با یه مرد ندیده باشم ، که یه روز دوستم که باهام بود بهم گفت دقت کردی تا الان یه مرد تکراری باهاش نبوده، منم خودم و زدم به نشناختنو ها؟ کی؟  کردن، حالا قسمت بدترش اینه که آبجی هاش منعش کردن از گشتن با یه دوست دیگه که اونم با ابجیه من صمیمیه و با من، اونم دخترم از خداش بود که این یکی کنده بشه ازش، و چون آبجیم و دوسش همکارن خو خواه ناخواه روابطشون نزدیک تر شده، ولی اون یکی دوسته حالا حسودیش میشه، رفته نشسته کلی پشت سر من و آبجیم دروغ بافته گفته به اون دوسته که همکاره آبجیمه، باز خدا رو شکر دختره هم مارو میشناخت و هم اونو ......................حالا از وقتی که فهمیدم همش دارم با خودم فکر می کنم که چرا و چطور ممکنه یه کسی اینقدر قدر نشناس باشه؟ و چطور ممکنه هنوزم اونقدری رو داشته باشه که بخواد بیاد و ازت چیزی بخواد؟

۳۰.۲.۹۰

هلپ می

تو کله ام کلی برنامه دارم، برای اینده، ولی همشان اینقدر بزرگ هستن که نمی دونم از کجا باید شروع کنم و اندازه اونا پول ندارم،..........فعلن این موضوع بزرگترین موضوعی هست که بعد درسای دانشگاه ذهنمو مشغول کرده......خداااااااااااااا ازت پول نمی خوام...یه راه حل میخوام واسه رسیدن به پولی که لازم دارم، جونه خودت قسم حاضرم بیشتر از اینی که الان کار می کنم کار کنم ولی برسم به اون چیزی که می خوام، خودت خوب می دونی که پارتی ندارم که بتونه کمکم کنه....خودت فقط