۱۳.۱۱.۸۹

89/11/11

حالم خوبه/ خوشحالم/ کلاس زبان/کار/ قبولی واسه کارشناسی/ و شناختن بعضی آدما/ و پشیمونی یه نفر و دنبال طلبیدن حلالیت دویدن/ مستقل شدن(مستقل شدن دلیلی برای فکر کردن اینکه ممکنه ازدواج کرده باشم نیست)/ و اینکه یه استقلال به تاریخ اضافه شد89/11/11/ ولی.....
بارون میاد....رعد هم داره.....تصمیمم رو گرفتم.....هیچ وقت عشق نمی تونه زنجیری بر پاهایم شود....

۳۰.۱۰.۸۹

your welcom

منم رفتم قاطی مهندسین.....
ورود خودمو به جامعه مهندسین بی سواد مملکت تبریک عرض می کنم و به جیب مبارک مامی و ددی تسلیت

۲۴.۱۰.۸۹

بچه ای که ونگ نمی زد وقت تولد

امروز ، دقیقن امروز رفتیم توربع قرنی مون....دقیقن ساعت 9:15 صبح ، کادوشم سفر شمال بود....عکس هاشو می زارم کف کنید(البته اونایی که شمال زندگی نمی کنن و مث من تاحالا 4-5 تا درخت و با هم ندیدن)
 لاهیجان
لاهیجان
زیباکنار-هتل کوثر
ساحل هتل کوثر


* ذوزنقه بشین اگه عکس هامو کپی کنید وجای عکس های خودتون جا بزنید.

۱۱.۱۰.۸۹

حس می کنم دارم میشم آدم ماشینی ، بعد یک هفته افتادن از مریضی سخت و طاقت فرسای آنفلانزای 2011(طبق گفته خانم دکتره، که ما نفهمیدیم 2011 با 2010 هش چه فرقی می کنه ) امروز داداشی مجبورم کرد برم سُرُم بزنم آخه فشارم خیلی خیلی اومده بود پایین ، 8 به روی 4....سرمه رو که زدم اومدم خونه خوابیدم و بیدار که شدم حالم خوب شده بود یعنی مث قبل بی حال و داغون و نعشه نبودم ، دلم تخمه افتاب گردون میخواست.... یکی از دوستام واسه احوال پرسی تماس گرفت و حالمو جویا شد بهش گفتم ...آره بهترم رفتم یه سرم نصب کردم به خودم الان بهترم ، گفت چی گفتی من گفتم چی گفتم ..دقت کردم جدیدن اکثر حرفام اینجوری شده....

۳.۱۰.۸۹

توالت فرنگی

اگه بفهمه...اگه یه روز بفهمه که تمام اون اس ام اس های با حال و کیف دار رو من از تو توالت واسش فرستادم...تا اخر عمرش نمیخواد که منو ببینه

۲۹.۹.۸۹

۲۵.۹.۸۹

همکارم مثلن با حالت سراسیمه و تعجب زده میاد تو اتاق کارم و میگه خانومه**** خانومه **** ،
میگم:  بعله.....
میگه:  فکر کنم یه شخص مهمی تو شهر مرده
میگم:  چه طور؟
میگه: آخه هر جا می رم نوار قرآن گذاشتن....
روز عاشورا که میشه ، خیابون خونه ی ما تقریبن جزو اون خیابون هایی هست که دسته ها میان جمع میشن و روضه شونو اونجا می خونن و نمایش می دن هنرشونو ، از وسط تمام این هیت ها من فقط یه هیت رو دوس دارم که نمی دونم ماله کیا هست ولی حدس می زنم مال همدانی ها باشه ولی مطمئن نیستم ، فلوت رو خیلی قشنگ قاطی موسیقیشون می کردن و خیلی زیبا و حزن الود برنامه شونو اجرا می کنن من هر ساله فقط به عشق همون گروه می رم که دسته ها رو ببینم....

۲۲.۹.۸۹

من کنار

آروم و دمغ روی مبل جلو تلویزیون لم داده بودم ، تقریبن دراز کش بودم، مامی واسم قهوه اورد  گفت بخور حال و هوات عوض شه ، نگاش کردم و گفتم... هه یعنی خدا یه گونی بزرگ پول بعد خوردنه قهوه واسم می ندازه که حال و هوام عوض شه....اروم قهوه مو سر کشیدم و طبق عادت همیشه فنجونمو برعکس کردم . عادت دارم هر وقت قهوه می خورم ته فنجونمو ببینم و بدونم اون دونه ها قهوه ای سوخته ی خوشبویه آرامش دهند چه شکلی رو واسم ترسیم کردن، مامی کنارم نشسته بود..گفتم مامی برام یه هواپیما افتاده تو آینده یعنی میشه که درست بشه؟؟؟؟ مامی گفت خدا  رو چه دیدی! شاید شد! تو دلسرد نشو.... با تموم نا امیدی بقیه فنجونمو نگاه کردم و حفظشون کردم.
همین شبی چند دقیقه پیش با مامی تماس گرفتن از اداره ای که کار می کنه ، بهش گفتن 5 روز سفر با خانواده و بلیط رفت و برگشت و تمام مخارج با اونا ، توهتل همون اداره تو **** ، آقاهه گفت این موقع خودم تماس گرفتم که یه هویی از قلم نیوفتی ، حالا من نزدیکای تولدم جایی هستم که با اینکه دریاشو دوس ندارم ولی عاشق درختاشم ، عاشق سرسبزیشم ، خیلی خوشحالم ، امیدوارم اونجا قرار نباشه یه بابایی بیاد سخنرانی و حالمونو کنه تو قوطی و یا اینکه مامی نزنه تو ذوقمونو و نگه چون هواپیما هست ما نمی آیم و این حرفاااااا....


ته نوشت: 
* قابل توجه اونا که می گن فال قهوه الکیه و راستکی نیست ....